غروب یکی از روزهای پرکار بود و دفتر در حال بسته شدن. ناگهان در باز شد و دختری جوان، همراه سه مرد مضطرب، وارد شد. نگاهش پر از ترس بود؛ خانوادهاش میخواستند او را به اجبار به عقد پسرعمویش درآورند، در حالی که دلش جای دیگری بود. فرار کرده بود، اما سایهی تهدید و مرگ همچنان بالای سرش سنگینی میکرد. خانوادهی پسر مورد علاقهاش، مذهبی و شریف، تنها خواستشان این بود که راهی درست برای نجات دختر پیدا شود. اما هیچ نهادی حاضر به پذیرش او نبود. در آن لحظه، همه نگاهها به من دوخته شد؛ وکیل پروندهای که باید میان سنت سختگیرانه و حق انتخاب یک دختر جوان، راهی بیابد. با پذیرش وکالت، همراهشان به کلانتری رفتم، اما آنجا هم درها بسته بود. تصمیم گرفتیم دختر را موقتاً نزد یکی از اقوام امن نگه داریم و دادخواست اجازهی ازدواج را تقدیم دادگاه کنیم. روز جلسه، پدر دختر به جای حضور در دادگاه، گروهی از اقوام را جلوی در مستقر کرده بود تا دختر را به زور با خود ببرند. خطر در کمین بود. در همان لحظه حساس، با ریاست شعبه صحبت کردم. او نیز همراهی کرد و با هماهنگی مسئولان، دختر و پسر از راهی دیگر از دادگاه خارج شدند؛ بیآنکه آسیبی ببینند. پدر خشمگین وارد شعبه شد، اما دیگر دیر بود. حق انتخاب دختر محفوظ مانده بود. سالها گذشته است. آن دختر و پسر اکنون خانوادهای کوچک و پرمحبت دارند، با دو فرزند و زندگی آرام. بارها از من تشکر کردهاند؛ چرا که در روزی که همه عقب نشستند، من ایستادم. این پرونده برای بسیاری از موکلینم نمادی شد از اینکه وکیل تنها مدافع قانون نیست؛ گاهی مدافع جان، آزادی و آیندهی انسانهاست. و همین لحظههاست که ارزش حرفهی وکالت را به زیبایی آشکار میکند.