اواخر اسفند چند سال پیش پشت میز کارم نسشته بودم و از پنجره هیاهوی مردمی را که بی قرار لحظات خرید اخر سال بودند را تماشا میکردم.زنی ظاهرا موجه سراسیمه وارد دفتر شد قبل انکه بتواند حرف بزند شوهرش با حالی غضبناک داخل شد و گفتند طلافروشی به همسشرش تهمت دزدی زده است ثابت شود که هیچ این زن به درد زندگی نمی خورد ولی اگر نشود ..پشت طلا فروش بد وبیرا میگفت.مرد همانگونه که با لحنی غضب الود و فریاد حرف میزد ترس و لرز زن و ندامت و پشیمانی اش که در عمق نگاههای سرد و شرمسارش جاری بود توجه مرا جلب کرد.سعی کردم مرد را به آرامش دعوت کنم با طلافروش تماس گرفتم ؛به جهت رفاقت دیرینه ای که داشتیم گفتم فیلم دوربین مداربسته را برایم بفرستد ...متاسفانه علی رغم انکار های مصرانه که ریشه در ترس از همسرش داشت سارق همان زن بود .کاملا مشخص بود بار اولش هست اضطراب و دلهره وصدای لرزانش چیزی غیر از انکارش بود.مرد را گفتم بردد و به همراه طلا فروش فیلم را در فلان کافی ننت[ که او هم از دوستان بود و بهش گفتم برایم زمان بخرد] روی سیدی پیاده کند .مرد با هماهن هیبت ترسناکش پس از نگاهی پرمعنا و تهدید امیز به همسرش دفتر را ترک کرد .فرصتی مهیا شد تا بلکه زن انچه را که نتوانست در بدو ورود بگوید را معترف شود اما سکوت سنگینی فضای دفتر را فرا گرفت صورت سرخ و ظاهری ساده و اضطرابی که کل در کل بدنش موج میزد حکایت از پشیمانی اش داشت ولی باز منکر بود ...پرسیدم فرزند دارید گفت بله دختری ۹ ساله دارم خیلی دلم میخواست کمکش کنم اما فقط انکار میکرد تادمبادا شوهرش بفهمد در همان لحظات اخری که فیلم و طلا فروش و همسرش در راه دفتر بودند برای اخرین بار گفتم لطفا اجازه بده کمکت کنم میدانم بار اولت بوده اما به دخترت که شب عیدی منتظر توست فکر کن به من اعتماد کن...همینطور که حرف میزدم بغض زن شکست هق هق گریه هایش فضای دفتر را در اندوهی عمیق فرو برد گویا به من اعتماد کرده بود زبان به اعتراف گشود گفت در ارایشگاه زنی تعریف میکرد از همین راه کلی طلا جمع کرده است من هم که طلا فروشی را شلوغ دیدم انگشتر های رها شده روی میز و شلوغی سر طلافروش مرا به یاد حرف های آن زن انداخت به خدا بار اولم بود خیلی پشیمانم ..شوهرم بفهمد مرا میکشد ابرویم برود خود کشی میکنم....پرسیدم قول میدهی بار اخرت هم باشد؟با صدای بریده که بغض گریه امانش نمیداد گفت بله به خدا ما همچین خانواده ای نیستیم ..پرسیدم طلا کجاست گفت از ترسم ۵۲۰۰ فروختم پولش هم نقد داد در همین حین صدای امدن طلافروش و شوهرش امد گفتم برو و پاکت پول را بیار و بگذار پشت در ورودی و برو نگران نباش و توبه کن اخرین لحظه بر اضطرابش افزود و میخواست بپرسد که مطمئن باشم ؟که فرصت تمام شد و رفت .اندکی با طلا فروش خلوت کردم قرار شد ابروی زن را بپوشانیم گفت انگشتر ۶۲۰۰ پولش بود گفتم الباقی رو من میدم انصافا خود او نیز قبول نکرد ادم با شرفی بود ولی گفتم فحش های مرد عصبانی را تحمل کن و خیرات امواتت کن بلاخره حق دارد فکر میکند به زنش تهمت زده ای...مرد داخل شد گفتم اصالت دوربین مشخص نیست و چهره قابل شناسایی نیست و احتمال اشتباه طلافروش زیاد است خلاصه همسرت احتمال بی گناهی دارد.بیچاره طلافروش هم فحش خورد و هم پولی را که کمتر از حقش بود را گرفت .مرد رفت و ما هر دو خسته و فحش خورده سال نو را پیشاپیش به هم تبریک گفتیم!!سالها از این ماجرا گذشت و دیگر انها را ندیدم اما این واقعه ریشه در فقر و کم توجهی مرد به معاش همسر و علی الخصوص همنشینی زن با افراد ناباب و خط گرفتن از انها داشت .ممکن بود ....